تبليغاتX
امروز به روایت یک کاهی نویس

امروز برای بیست ودومین بار قراراست جشن بگیرم به مناسبت زاده شدنم

اصلا حس خوبی ندارم احساسی تکراری که سال کذشته توی همین روز داشتم به وضوح در حال تکرار شدنه

عجیب دلتنگم

عجیب

جشن میلادـزاده شدن-تولد

هنوز هم تنهایم

نمیدانم دفعه بعدبرای بیست وسومین بار نیمه گمشده ام را خواهم یافت؟

نوشته شده توسط seven در ساعت 17:21 | لینک  | 

 دلم گرفته برايت... بهار زندانی‌!

 چرا برای‌ دلم يك غزل نمی‌خوانی؟

 غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من

 غم سكوت خيابان - غمی‌ كه می‌دانی‌-

 و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت

 به اين دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

 بيا غزل به فدايت! درانتظار توام

 بيا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

 ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن

 نشان نمانده برايم... خودت كه می‌دانی‌

 بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت

 كلاغ شب زده يعنی‌ غم پريشانی‌

 و باورت بكند بار ديگر اين دل من

 - دل شكسته‌ی‌ ساده، دل دبستانی‌

نوشته شده توسط seven در ساعت 10:23 | لینک  | 

آری اگر

در باز بود و

                     باز پرنده

پس در پرنده است

و همچنین اگر

دربسته بود و

                            بسته پرنده

پس باز در پرنده است

اما دری که باز نباشد

دیگر نه در،که دیوار...

اما پرنده بسته اگر باشد

دیگر پرنده نیست، که مردار...

                                                 "قیصر"

نوشته شده توسط seven در ساعت 13:52 | لینک  | 

هنوز هم به آمدنت ایمان دارم

راز اشک های شبانه ام را بر ملا کنم ؟موافقی؟

میدانی ؟

سخت نیست!

 هنوز هم تو سزاوار اشک های بی امان منی!!

نوشته شده توسط seven در ساعت 22:4 | لینک  | 

اين هزار مرتبه

گفتم :

- نه

ديگر توان نمانده،

- توانايي،

در بند بند من

از تاب رفته است .

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام اين شب تاريك،

تاريك، چون تفاهم من،

- با تو !

انسان،

افسانه مكرر اندوه و رنج را

تكرار مي كند .

 

گفتي :

« اميد ها ست،

« در نااميد بودن من؛

- اما،

اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست

اين ابر تيره را سر باريدن .

انسان به جاي آب،

هرم سراب سوخته مي نوشد .

 

گلهاي نو شكفته،

اين لاله هاي سرخ،

گل نيست ؛

- خون رسته ز خاك است .

***

باور كن اعتماد.

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را،

خشم و تنفر افزون،

از ياد برده است .

 

باور نمي كني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

                                             

نوشته شده توسط seven در ساعت 10:52 | لینک  | 

واي خدايا چقدر خسته ام از زندگي

از انتظار بيهوده

 از زندگيم كه خلاصه شده در چك كردن صفحه گوشيم كه مبادا پيامي رسيده باشد

 از ليست اهنگها تكراري كه به گوش دادنشان آلرژي پيدا كردم خسته شدم از نگاه كردن در اينه اي كه مدام خودم را صبح به صبح لحظه به لحظه درآن ورنداز ميكنم كه مبادا خدشه اي به رخساري كه فقط عرصه لبخندها شده وارد شده باشد

خسته شده ام از همه چيز كه با نبودن تو به اوج نيستي ميرسند.

واي كه لحظه ها چقدر كشنده اند.............

نوشته شده توسط seven در ساعت 23:4 | لینک  | 

می خواهمت چو روز نخستین به کام خویش

همین..

.

نوشته شده توسط seven در ساعت 8:38 | لینک  | 

فاصله بین خوشبختی تا ناکامی تا چشیدن طعم تلخ بداقبالی خیلی کمه کمتر از لحظه های ابدی با تو بودن جای تو ردپای تو اینجا هنوز هم خالیه خالی خالی اینجا دیگه همیشه ابریه جون خورشید بهانه ای برای طلوع نداره.
نوشته شده توسط seven در ساعت 0:36 | لینک  | 

خدایا من خسته شدم

نوشته شده توسط seven در ساعت 18:44 | لینک  | 

شاید سلام و

                                خداحافظ....

نوشته شده توسط seven در ساعت 19:41 | لینک  | 

میگن اومده اما خبری نیست دیگه عطر بهار تو هوا پخشه  نه رنگ بارون دیگه نشونی از بهار نمیبینم.ولی به خاطر همه سبزی ها عیدتون مبارک. سبز باشید

               

نوشته شده توسط seven در ساعت 17:55 | لینک  | 

فکر میکردم یعنی نه همیشه به دنبال تو بودم تا پیدات کنم یعنی تو گمشده همیشگی من بودی تو همه لحظه هام اما وقتی یه جور دیگه چشمامو باز کردم دیدم که همینجا بودی ومن بیخودی به هر دری زدم اما مهم اینه که حالا ژرف تر از همیشه میبینمت درکت میکنم و عطر نزدیکیتو تو لحظه هام میچشم.

خدای من

من دوباره به سوی تو آمدم

نوشته شده توسط seven در ساعت 0:6 | لینک  | 

هیچ کس به فکر گل ها نیست

هیچ کس به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد.

و من باغچه ی تو ...هنوز ...

نوشته شده توسط seven در ساعت 10:38 | لینک  | 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب خیس  ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم دنیا دلم گرفت !!

یک رد  پا که سهم  من از بی نشانی است!

از ردِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

نوشته شده توسط seven در ساعت 8:40 | لینک  | 

چقدر سکوت .چرا سکوت؟

مدتهاست که چیزی برای گفتن ندارم نه برای گفتن نه برای دیدن و نه برای شنیدن.

امافقط خوشحالم شاید حالی که اینروزها دارم دیگه هیچ وقت نداشته باشم شاید مستیه که بعد از یه رویای سبز ظاهر شده شاید یه خواب لطیف باشه شاید هم واقعیت ؟اما نه فقط واقعیت بود خدایا ازت ممنونم امسال خیلی سال سبزی بود اولش بین الحرمین آخرش بقیع.

نوشته شده توسط seven در ساعت 20:56 | لینک  | 

حکایت دلدادگی فرزندان این سرزمین خوب غریب وغمین است.یکبار دل بستن ودگر بار تا همیشه فراق فراق و فراق

عجیب دلم میسوزد برای وارثان فرهاد وبرای دختران شیرین که چه ناخوشایند خوار گشته اند.دلم برای غروب های پاییز تنگ میشود که چرا همیشه غمگینند برای زمستان فسرده میشوم که همیشه سرد و خاموش لست برای بهار خوشحال می شوم اما دیری نمی یابد که گرما تاب شادی را از من می رباید.

دلم برای دختران سرزمینم که نگاههایشان هرجایی گشته و پسرانی که مردانگیشان در پس ابروان وصورت های گل انداخته شان به  جا مانده سخت تیمار میبیند ..

نوشته شده توسط seven در ساعت 11:0 | لینک  | 

او خواهد آمد با عطر گل یاس

با نشانی از نیروی حیدر

باور نمیکنم که چند ماه پیش کجا بوده ام وقدم در چه سرزمینی نهاده ام اما او را قسم میدهم به همان سرزمینی که اوهم عاشق انجاست بار دیگر مرا روانه سرزمین عشق وجنون کرب وبلا کند

 یا حجه بن الحسن ادرکنی

این عید بر تمامی منتظران آن منتظر مبارکباد

نوشته شده توسط seven در ساعت 0:10 | لینک  | 

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک     گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصل تو زنده میدارد               وگر نه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

نوشته شده توسط seven در ساعت 11:27 | لینک  | 

براي هزارمين بار دعا ميكنم براي بي نهايتمين بار مستجاب ميشود ومن براي هميشه دلتنگ ميشوم براي آخرين بار گريه ميكنم وبراي اولين بار ...
نوشته شده توسط seven در ساعت 22:29 | لینک  | 

دستهایم هنوز عطش دستان تو دارند

چشمهایم هنوز تشنه برق چشمان توست

مامان خوبم روزت مبارک

نوشته شده توسط seven در ساعت 13:3 | لینک  | 

شب تا سحر من بودم ولالاي باران

اما نميدانم چرا خوابم نميبرد

غوغاي پندارم نمي مرد

غمگين ودلسرد

روحم همه رنج

آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار ميكرد

چشمان تبدارم نميخفت

افسانه گوي ناودان افسانه ميگفت

نوشته شده توسط seven در ساعت 10:51 | لینک  | 

دوش می آمدورخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

نوشته شده توسط seven در ساعت 17:21 | لینک  | 

نوشته شده توسط seven در ساعت 14:54 | لینک  | 

دلم میخواد تا نهایت دلتنگی فریاد بزنم

واقعا هم خسته شدم هم بریدم یعنی با تموم اون چیزایی که توی کم اوردن جامیگیره من کم اوردم

کاش وقتی خدا رو صدا میزدم میتونستم صداشو بشنوم وحکمت استجاب نشدن دعاهامو میفهمیدم

القصه ما داریم تلف میشیم و هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

نوشته شده توسط seven در ساعت 11:15 | لینک  | 

توجه

طبق آخرین یافته های این حقیر به  نکته ای دست پیدا کردم که

همه انسانها باهم برابرند اما بعضی ها برابرتر...

نوشته شده توسط seven در ساعت 22:22 | لینک  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

نوشته شده توسط seven در ساعت 17:49 | لینک  | 

احساس می کنم که دیگر به آسمان نزدیک نیستم دست که دراز می کنم نمی توانم از آسمان ستاره بچینم و در دامن سجاده ام بریزم .پرواز در دسترس من نیست راه ملکوت را گم کرده ام. باید از خود رها شوم باید از تعلقات ناسوتی که زمینگیرم کرده اند بگریزم. باید بگریزم از این فصل های بی بهار. باید رها شوم از این روزهای گرفتار.از تکرار این همه تکرار...
نوشته شده توسط seven در ساعت 16:48 | لینک  | 

   یاس پهلو شکسته من تو چه مظلوم بودی ومن نمی دانستم  ...

نوشته شده توسط seven در ساعت 18:8 | لینک  | 

سال تمام است بیندیش که چگونه خیال و رویا را قدم زدی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط seven در ساعت 19:43 | لینک  | 

ای کاش...

نوشته شده توسط seven در ساعت 17:1 | لینک  |