اصلا حس خوبی ندارم احساسی تکراری که سال کذشته توی همین روز داشتم به وضوح در حال تکرار شدنه
عجیب دلتنگم
عجیب
جشن میلادـزاده شدن-تولد
هنوز هم تنهایم
نمیدانم دفعه بعدبرای بیست وسومین بار نیمه گمشده ام را خواهم یافت؟
دلم گرفته برايت... بهار زندانی!
چرا برای دلم يك غزل نمیخوانی؟
غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من
غم سكوت خيابان - غمی كه میدانی-
و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت
به اين دو وادی وحشت، دو چشم بارانی
بيا غزل به فدايت! درانتظار توام
بيا صفای تبستان! تب زمستانی!
ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن
نشان نمانده برايم... خودت كه میدانی
بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت
كلاغ شب زده يعنی غم پريشانی
و باورت بكند بار ديگر اين دل من
- دل شكستهی ساده، دل دبستانی
آری اگر
در باز بود و
باز پرنده
پس در پرنده است
و همچنین اگر
دربسته بود و
بسته پرنده
پس باز در پرنده است
اما دری که باز نباشد
دیگر نه در،که دیوار...
اما پرنده بسته اگر باشد
دیگر پرنده نیست، که مردار...
"قیصر"
راز اشک های شبانه ام را بر ملا کنم ؟موافقی؟
میدانی ؟
سخت نیست!
هنوز هم تو سزاوار اشک های بی امان منی!!
اين هزار مرتبه
گفتم :
- نه
ديگر توان نمانده،
- توانايي،
در بند بند من
از تاب رفته است .
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك،
تاريك، چون تفاهم من،
- با تو !
انسان،
افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند .
گفتي :
« اميد ها ست،
« در نااميد بودن من؛
- اما،
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن .
انسان به جاي آب،
هرم سراب سوخته مي نوشد .
گلهاي نو شكفته،
اين لاله هاي سرخ،
گل نيست ؛
- خون رسته ز خاك است .
***
باور كن اعتماد.
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را،
خشم و تنفر افزون،
از ياد برده است .
باور نمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است
از انتظار بيهوده
از زندگيم كه خلاصه شده در چك كردن صفحه گوشيم كه مبادا پيامي رسيده باشد
از ليست اهنگها تكراري كه به گوش دادنشان آلرژي پيدا كردم خسته شدم از نگاه كردن در اينه اي كه مدام خودم را صبح به صبح لحظه به لحظه درآن ورنداز ميكنم كه مبادا خدشه اي به رخساري كه فقط عرصه لبخندها شده وارد شده باشد
خسته شده ام از همه چيز كه با نبودن تو به اوج نيستي ميرسند.
واي كه لحظه ها چقدر كشنده اند.............
خداحافظ....

فکر میکردم یعنی نه همیشه به دنبال تو بودم تا پیدات کنم یعنی تو گمشده همیشگی من بودی تو همه لحظه هام اما وقتی یه جور دیگه چشمامو باز کردم دیدم که همینجا بودی ومن بیخودی به هر دری زدم اما مهم اینه که حالا ژرف تر از همیشه میبینمت درکت میکنم و عطر نزدیکیتو تو لحظه هام میچشم.
خدای من
من دوباره به سوی تو آمدم
هیچ کس به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد.
و من باغچه ی تو ...هنوز ...
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب خیس ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم دنیا دلم گرفت !!
یک رد پا که سهم من از بی نشانی است!
از ردِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!
مدتهاست که چیزی برای گفتن ندارم نه برای گفتن نه برای دیدن و نه برای شنیدن.
امافقط خوشحالم شاید حالی که اینروزها دارم دیگه هیچ وقت نداشته باشم شاید مستیه که بعد از یه رویای سبز ظاهر شده شاید یه خواب لطیف باشه شاید هم واقعیت ؟اما نه فقط واقعیت بود خدایا ازت ممنونم امسال خیلی سال سبزی بود اولش بین الحرمین آخرش بقیع.
عجیب دلم میسوزد برای وارثان فرهاد وبرای دختران شیرین که چه ناخوشایند خوار گشته اند.دلم برای غروب های پاییز تنگ میشود که چرا همیشه غمگینند برای زمستان فسرده میشوم که همیشه سرد و خاموش لست برای بهار خوشحال می شوم اما دیری نمی یابد که گرما تاب شادی را از من می رباید.
دلم برای دختران سرزمینم که نگاههایشان هرجایی گشته و پسرانی که مردانگیشان در پس ابروان وصورت های گل انداخته شان به جا مانده سخت تیمار میبیند ..
با نشانی از نیروی حیدر
باور نمیکنم که چند ماه پیش کجا بوده ام وقدم در چه سرزمینی نهاده ام اما او را قسم میدهم به همان سرزمینی که اوهم عاشق انجاست بار دیگر مرا روانه سرزمین عشق وجنون کرب وبلا کند
یا حجه بن الحسن ادرکنی
این عید بر تمامی منتظران آن منتظر مبارکباد
مرا امید وصل تو زنده میدارد وگر نه هر دمم از هجر تست بیم هلاک
اما نميدانم چرا خوابم نميبرد
غوغاي پندارم نمي مرد
غمگين ودلسرد
روحم همه رنج
آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار ميكرد
چشمان تبدارم نميخفت
افسانه گوي ناودان افسانه ميگفت
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

واقعا هم خسته شدم هم بریدم یعنی با تموم اون چیزایی که توی کم اوردن جامیگیره من کم اوردم
کاش وقتی خدا رو صدا میزدم میتونستم صداشو بشنوم وحکمت استجاب نشدن دعاهامو میفهمیدم
القصه ما داریم تلف میشیم و هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم
طبق آخرین یافته های این حقیر به نکته ای دست پیدا کردم که
همه انسانها باهم برابرند اما بعضی ها برابرتر...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
یاس پهلو شکسته من تو چه مظلوم بودی ومن نمی دانستم ...
سال تمام است بیندیش که چگونه خیال و رویا را قدم زدی؟؟؟؟؟؟؟
ای کاش...


